تبليغاتX
تلخترین نمایشنامه زندگی (پیرمرد تنها)

تلخترین نمایشنامه زندگی (پیرمرد تنها)

مبر ز موی سپید من گمان ز عمر دراز .... جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی...
پیر تنها

 

عقربه هاي ساعت بر مدار يک تکرار مي گذرند !

ساعتي مي گذرد و زماني جديد زاده مي شود !

به مانند ديروز...

و امروز هم !

و بيهودگي هايم

بدون بيهودگي است !

به خداوندي خدا از تناقض صحبت مي کنم !

مي خواهند چيزي باشم که نيستم

کاري انجام دهم که تخصصي در آن ندارم !

مي گويم نه ،

جواب مي شنوم که جوابم اين بود ؟

مي گويم آري ،

جواب مي شنوم که بيهوده گويي نکن !

سکوت مي کنم ،

از قتل نفس سخن مي گويد و بيهودگي اش را به رخ من مي کشد !

مي ميرم ، دعوايم مي کند !

" تمام درد من ، اين چيزي شدن است "

اخر گناه من چيست مگر ، که نمي خواهم چيزي باشم ؟!

از اين بودن و از اين خواستن خسته شدم !

مي خواهند به وسيله ي من ،

به نرسيده ها و آرزو هاي محالشان برسند !

حالم خوب نيست و اکنون که اينگونه ام ، از هميشه بهترم !

 

یا علی

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت17:10توسط پیرمرد |
پیر تنها
. آدم بدی نبودم .خدارو دوست داشتم(ودارم).

اما.......

اما نمی دونم چرا دعا هام مستجاب نمی شه.

نمی دونم چه حالی بهتون دست میده اگه چند ماه هر روز بیش از ۲۰ بار یه چیزی رو از خدا بخواین اما .......

دیگه نمی دونم آدم خوب کیه ؟ آدم بد کیه ؟ خدا کی رو دوست داره و کی رو دوست نداره

دیگه حال هیچ کاری رو ندارم....حتی گپ زدن با دوستام....

حتی دیگه حال دعا کردن هم ندارم... 

 الان همه کارها برام بی معنی شده .....

دیگه  هیچ کجا هم نمی خوام برم.

من دیگه حوصله ندارم .....

خدایا تو که بزرگی ...همه چی دستته ... همه کار میتونی بکنی...پس چرا ؟ چرا ؟.....

به کجای این عالم بر می خورد اگه دعای منو مستجاب کمی کردی ؟ درسته آدم زیاد مالی نبودم اما دل داشتم ........

مگه نمی گن تو بنده هاتو دوست داری ؟ مگه نمی گن همین نزدیکیایی؟ مگه نمی گن فقط تو به داد آدما می رسی؟

پس چرا من تنهام ؟ پس چرا من ........

خدایا منو ببخش.... خدایا منو ببخش....

غلط کردم.... نا امیدم نکن......

 

منو نگاه کن ای خدا .ببین که چقدر ضعیف و بی چیزم .

آخه من زدن دارم ؟  آخه من امتحان کردن دارم؟

من که هیچ اختیاری از خودم ندارم .هرچی تو بخوای همون میشه

خدای دعای منو اجابت کن ! خداااااااااااااااااااااااااااااااایا!

یا اجابت کن یا یه جایی رو نشون بده که بهتر از تو می تونن کار منو راه بندازن!

 

 

این روزگار لعنتی مرا در پاییز تنها گذاشت و رفت .

حالا من موندم و برگای زیر پام و برگایی که روی سرم می ریزن .

من اهل پاییز شدم. آره من اهل پاییزم.

این روزا زندگی عجیب دلتنگم کرده .

 

اما من باز هم پائیز را دوست میدارم بخاطر تمام خاطراتم ...

 

، بخاطر غريب و بي صدا آمدنش
، بخاطر رنگ زرد زيبا و ديوانه کننده اش
، بخاطر خش خش گوش نواز برگ هايش
، بخاطر صداي نم نم باران هاي عاشقانه اش
، بخاطر رفتن و رفتن... و خيس شدن زير باران هايش

 ، بخاطر شب هاي سرد و طولاني اش
، بخاطر تنهايي و دلتنگي هاي پاييزي ام
، بخاطر پياده روي هاي شبانه ام
، بخاطر بغض هاي سنگين انتظار
، بخاطر اشک هاي بي صدايم
، بخاطر سالها خاطرات پاييزي ام
، بخاطر معصوميت کودکي ام
، بخاطر نشاط نوجواني ام
، بخاطر تنهايي جواني ام                              
، بخاطر اولين نفس هايم
، بخاطر اولين گريه هايم
، بخاطر اولين خنده هايم
، بخاطر دوباره متولد شدن
، بخاطر رسيدن به نقطه شروع سفر
، بخاطر يک سال دورتر شدن از آغاز راه
، بخاطر يک سال نزديک تر شدن به پايان راه
، بخاطر هديه زيبايي که به من داد
، بخاطر هديه اي که به من اميد ماندن داد
، بخاطر هديه اي که به من جرات عاشق شدن داد
، بخاطر غريبانه و بي صدا رفتنش
 بخاطر خود پاييز
و من عاشقانه پاييز را دوست دارم...

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت9:12توسط پیرمرد |
پیر تنها
سلام امروز هم داره میگذره

 

آری محبوب من ..........

 روزی مانند شما بودم مثل شما میزیستم مثل شما میگریستم مانند شما میخندیدم اما روز و  روزگار با من یار نبود ......

در جواب نوشته هایت مینویسم تا شاید بدانی چگونه اینچنین شدم چگونه در خود گم شدم چگونه به آدمیان بی احساس شدم

 

 

سرگیجه ی عجیبی همه ی وجودم را فرا گرفته ، خستگی مفرط روح و تنم را می آزارد ، تهوع بر من غلبه کرده است

حالات درونم گاه چنان مشوش و سر در گم می نماید که گویی دلم را بر بال کبوتر خیالی بسته ام که در آسمان ها سیر میکند... گاه بال میزند و گاه آرام می نشیند و باز بال میگشاید.هر بار که پرهای خود را باز و بسته می کند دلم در تعقیب سایه ی خیالم طوفانی میشود.

اضطراب ، نگرانی ، نا آرامی ، بی قراری ، دلشوره و .... همراهان  آشنای منند. آن هم بی حساب و بی اندازه و بی پایان. گویی از ازل اینگونه بوده ام و تا ابد اینگونه خواهم بود.

زندگی من به خیال میگذرد و به همان نسبتی که افکار مخیله ام ناهمگون و ناهماهنگ هستند احوال دلم نیز پر آشوب و در هم ریخته اند.

من اسیر عقاب تیز پرواز  " وهم "  و " خیال " شده ام  که لحظه ای و فقط لحظه ای مجالم نمیدهد و بدون اینکه نگاهی بر من کند در اعماق آسمانها اوج می گیرد.

به گمانم راه چاره ای نمی آید . اصلا گمانی در کار نیست، چرا که همه ی صفحات ذهنم پر از تمثیل های خیالی از اختلاط مسخره ای از گذشته و حال و آینده است.

سخت است تحمل این حالت سخت و بیخود

سرگیجه ی عجیبی همه ی وجودم را فرا گرفته ، خستگی مفرط روح و تنم را می آزارد ، تهوع بر من غلبه کرده است

این که ساعات زندگی تند میگذرد یا آهسته مهم نیست .مهم آنست که بد میگذرد و روحم را می فرساید. تفکرات بیهوده چون خوره جانم را بلعیده است و از من دیوانه ای دهشتناک زاییده که خود نیز از آن به شدت ترس دارم و یارای مقابله با آن را در اعماقم به هیچ وجه احساس نمی کنم

این پرنده ی سمج با تمام قدرت خود مرا در چنگال وحشی خود فشرده است و روزهای مرا به طرز طاقت فرسایی به تاراج برده . قدرت مرا ربوده و شیر ه ی جانم را مکیده است .....

 

آری محبوب من نمیدانم از کجاش بگم برات تا بدونی  

 

اما محبوب من ندانی بهتر است.........

 

چه بگويم سخنی نيست
می وزد از سر امید نسیمی
لیک تا زمزمه یی ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش
نارونی نیست
چه بگویم ؟ سخنی نیست
پشت در های فرو بسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کج انديشی
خاموش
نشسته ست
بام ها
زير فشار شب
کج
کوچه از آمدورفت شب بدچشم سمج
خسته ست
چه بگویم؟ سخنی نیست
در همه خلوت این شهر آوا
جز زموشی که در اند کفنی
نیست
وندراین ظلمت جا
جز سیانوحه ی شو مرده زنی
نیست
ورنسیمی جنبد
به رهش
نجوارا
نارونی نیست
چه بگویم
سخنی نیست

 

این سئوال مهمی است که آیا ما واقعا هستیم ؟

و اگر هستیم آیا زند ه ایم؟

و اگر زنده ایم خوابیم یا بیدار ؟

نکند همه ی این اتفاقات تصورات خداست ؟ نکند اصلا ما نیستیم ؟  چه کسی میداند بودن به چه معناست ؟

 

 

وشاید ما هستیم اما زنده نیستیم ؟ شاید اینجا همان جایی است که موجودات بعد از مردن وارد آن میشوند؟ سرزمین مرده ها!! اما هر چه با خاطراتم ور میروم چیزی از دوران زنده بودنم یادم نمی آید ؟

 

وشاید اینجا تبعید گاهی ست که افسون شده ها را از سرزمینی در شرقی ترین نقطه ی بالای عالم بدینجا می فرستند؟ اما باز هرچه تلاش میکنم یادی از دوران پیش از افسون شدگیم  مرا یاری نمی کند...

 

واگر ما زنده ایم آیا  در عالمی که هست زندگی میکنیم یا وجودمان در سرزمینی که اصلا وجود ندارد جولان میدهد؟ . خدا را چه دیدی شاید خواست وجود را در عدم محبوس کند .موجوداتی در نیستی!!

 

نکند خوابیم و همه ی این شدن ها تخیلاتی است..... اصلا که گفته ما وقتی خوابیم خوابیده ایم و وقتی بیداریم در حال زندگی کردن. که گفته خفتگان در عالم خیالند و بیداران در عالم وجود (البته اگر عالمی و کلا چیزی به نام جا و مکان که موجودی در آن جای بگیرد وجود داشته باشد) به همان نسبت که این تصور منطقی به نظر میرسد(البته کلا گور بابای منطق ) این نیز منطقی ست که زندگی حقیقی ما همان لحظاتی باشد که خوابیده ایم و بقیه تصوراتی هستند که از این لحظات داریم . یعنی موقعی که بیداریم (که در حقیقت خوابیم) آنچه را که میبینیم  خوابهایی هستند که از لحظات خواب (در واقع لحظات بیداری ) سر چشمه میگیرند.

 

هر روز صبح که از رختخواب زندگی ! برمیخیزیم وارد عالم رویا میشویم .همه ی نماز ها و روزه ها برای عالم بیداری (عالم خواب واقعی ) فریضه شده اند . نماز خوابیدن (همان زندگی کردن حقیقی ) چیزی نیست جز پر کشیدن به سوی حقیقت بود و نبود های خلق شده و نشده در عالم وجود و عدم  .پر کشیدن به سوی محبت.....

 

هر لحظه از لحظاتی که مخیله ات در این جهان نکبت بار(که بیشتر شبیه لانه ی شغال هاست)  نیست و کبوتر اندیشه ات از پشت بام دنیای نجس  دور شده است در خوابی (که همان زندگی حقیقیست) وهر لحظه که در لجن کرده های آدمیان خدعه گر پای بگذاری بیدار گشته ای (که همان خواب واقعیست)

یادم نرود پرواز بیداران وزنده ها  به لجن زار می انجامد و بال گشودن خوابها ومردگان به سوی محبت است....

 

من اگر وجود دارم و یا در کتم عدمم .اگر زنده ام یا  مرده .و اگر خوابم یا بیدار و اگر جهانی وجود دارد یا نه و اگر اگرهمه چیز تصورات خداست یا اعمال ما .... حسی به من میگوید که نقطه ای در این عالم محمل نوریست که عالم وجود یا عدم بر آن سوار است و همه چیز از بود و نبود بر آن متصلند وآن نقطه در مداری ثابت می گردد .

آن نقطه محبتست و کانون آن مدار خدا .

 

هر آنچه که بودن و نبودنش برای من قفسی شود باید بشکند تا آرامتر و راحتتر بخوابم.

 

بال بگشا و  صفیر از   شجر طوبی  زن                  حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی

کاروان رفت و در خواب و بیابان در پیش                  وه  که بس بیخبر از غلغل چندین جرسی

لمع البرق  من   الطور  و   آنست    به                  فلعلی لک    آت      بشهاب       قبسی

 

 نمیدانم محبوب من   نمیدانم      نمدانم       نمیدانم......

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت17:45توسط پیرمرد |
پیر تنها
به نام حق

 سلام

 

این وب هم یک ساله شد

 

بازهم سال جدید تنهائی رو شروع میکنم بل  یک

 

یا علی

 

بازم دلم گرفته

روحي چنان فراخ و روشن داشتي
كه مرا هرگز  توان  ورود بدان ميسر نشد.
باريك ميانبري جستم،   در امتداد بيراهه‌هاي باريك،
واز پس گامهاي بلند و دشوار …
ليك،
 گذر به روح تو از راههاي گشوده بود . 
 
بلند نردباني مهيا كردم 
  ديواري بلند در رويا
ليك روح تورا نه ديواري بود و نه حفاظي .
در پي باريك رهي به روحت گشتم،
اما روحت چنان روشن و زلال بود
كه  ره آمدي نداشت.
از كجا مي شد آغاز؟
به كجا مي يافت پايان؟
و من تا ابد دربدر
در مرز گنگ  آن نشسته ماندم .

 

آه ای پروردگارم......................

روزگار سختی دارم  اما بازهم ناشکر نیستم...........

 

آری ای عزیز ............

 

«همیشه همان

شگرد

       همان...

 

شب همان و ظلمت همان

تا "چراغ"

           همچنان نمادِ امید بماند.»

 

ای پیر تنها مگر نمیدانی که..............

 

آدمک آخر دنیاست بخند آدمك مرگ همينجاست
 
بخند آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي به خدا مثل تو تنهاست
 
بخنــــد دستخطي كه تو را عاشق كرد شوخي كاغذي ماست
 
بخنــــد فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت فكر كن گريه چه زيباست
 
بخنــــد صبح فردا به شبت نيست كه نيست تازه انگار كه فرداست
 
بخنــــد راستي آن چـه بـه يـادت داديـم پر زدن نيست كه درجاست
 
بخنــــد آدمك نغمه اغاز نخوان!!
                                         
                                                      
                                                   به خدا آخر دنیاست بخند
 
 
باز هم پیرمرد......
 
 
 

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

 

كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم

 

برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد

 

آفتاب ديدگانم سرد مي شد

 

آسمان سينه ام پر درد مي شد

 

ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد

 

اشگ هايم همچو باران

 

دامنم را رنگ مي زد

 

وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم

 

وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم

 

شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني

 

در كنارم قلب عاشق شعله مي زد

 

در شرار آتش دردي نهاني

 

نغمه من ...

 

همچو آواي نسيم پر شكسته

 

عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته

 

پيش رويم:

 

چهره تلخ زمستان جواني

 

پشت سر:

 

آشوب تابستان عشقي ناگهاني

 

سينه ام:

 

منزلگه اندوه و درد و بدگماني

 

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت10:0توسط پیرمرد |
پیر تنها
به نام حق

 

باز هم مینویسم ......

 

به تنها چیزی که می توانستم فکر کنم این بود که چرا اینگونه شد ؟ قدم های سرد و عبوسم  در بیراهه ای که گویی ابتدا و انتهایی ندارد و معلوم نیست کجای عالم را به کجای آن متصل میکند ، رفته رفته کوتاهتر میشوند . نفس کشیدن در این هوای سوزان به گمانم بی پرده ترین کاری است که میتوان انجام داد . راه رفتن در این بیابان طاقت فرساست . 

به این که از کجا آمده ام نمی اندیشم و یا به این که به کجا میروم ! به تنها چیزی که میتوانم فکر کنم اینست که چرا اینگونه شد ؟

قدم های سرد و عبوسم  مدام کوتاه و کوتاهتر میشوند. کوتاهتر و کوتاهتر و کوتاهتر ! و دیگر این پایان راه است !

زانو میزم......

 

و  از شدت خستگی زانو میزنم  و روی زانوی راست خودم میغلتم و به پشت میخوابم . آسمان با همه ی کرامتش چیزی برای من ندارد مگر شعله های عصیانگر خورشید را که همچون تازیانه بر سر و روی  من  نواخته میشود

 

 

مهم نیست که تشنه ام   و مهم نیست که مدتهاست چیزی نخورده ام . مهم این است که دیگر توان ادامه دادن را ندارم و زانو زده ام !!

 شاید هرگز تصورش را نمی کردم که  ظهر جهنمی  یک روز تابستانی  را در بیابانی که گویی هیچ انسانی تمایلی برای رفتن به آنجا را تا بحال نداشته است ، سپری کنم .  اما گاه انسانها بی آنکه چیزی را اراده کنند ویا آرزو کنند و یا تصور کنند مغلوب حضور ناگهانیش میشوند و در حالیکه کسی برای توضیح دادن وجود ندارد محکوم به تحمل آن واقعه ی درد ناک میشوند . مشکل این نیست که تحمل حوادثی  از این قبیل  بسیار سخت و جانکاه است بلکه مسئله اینست که وقتی اینگونه ناگهانی در میان آتش احاطه میشوی از اینکه نمیدانی چرا اینگونه شد روحت به مرور فرسوده میشود و جسمت از درون مبتلا به شعله های سر کش میشود و بدین سان است که درون و بیرون وجودت در تلاشند که تو را خاکستر کنند بی آنکه بفهمی چرا ؟!

 

.. اما چه فرق است میان واقعیت و خیال زمانی که همه ی عالم در میان سوالات بی نهایت زیاد به مبهمی لاینحل تبدیل گشته است . آری ! وقتی ابهام بر انسان چیره میشود فاصله خیال و واقعیت بسیار اندک میشود  و آنچه تصور میکند با آنچه میبیند یکی مینمایند  به گونه ای که همه ی احکام تفلسف بر آنها یکسان جاری میشوند و بدین سان است که انسانی که میان شعله هایی سرکش که از اعماق وجودش نشات گرفته اند و حلقه ای از آتش که از بیرون او را احاطه کرده است محبوس شده است به علت سرگشتگی مفرط به ابهامی ناخواسته اسیر میشود که عالم وهم و عالم واقع برایش یکسان مینمایند ....

 

به تنها چیزی که می توانستم فکر کنم این بود که چرا اینگونه شد؟ قدم های خسته ام در مقابل این بیراهه ی بی رحم ساعتها بود که تسلیم شده بودند.

 

پاهایم  که یکبار طعم تلخ و مرگ آور شکست را چشیده بودند به هر زحمت که بود خود را مقاوم نشان میدادند تا شاید فاصله ی کوتاهی طی شود  . به نظرم پاهای خسته ام نیز بر این نکته واقف بودندکه همیشه تا اسارت مطلق اندک زمانی باقی مانده و تا شکست نهایی چند ضربه ی دیگر میتوان تحمل کرد . شاید همین حس مسخره و البته ضروری است که انسان محاط شده در حلقه ی آتش را امیدوار میکند تا لحظاتی بیشتر رنج و درد را تحمل کند تا شاید بارانی ببارد و او را از این تنگنا نجات دهد . اما باران نمی بارد و بار این حس بر انسان غلبه دارد که " همیشه تا تسلیم مطلق اندک زمانی باقی مانده است " و این دور آنقدر ادامه میابد که خاکسترم بازیچه ی دست باد میشود . آری  میسوزم و خاکستر میشوم ،در حالی که  تا لحظه ی آخر تصور میکرد م  " هنوز تا تسلیم مطلق اندک زمانی باقی مانده است" ......

به راستی انسان چه تنها و غریب است .  این "تنها شدن" نیست که روح انسان را به تنها بودنش آگاهی میدهد بلکه این "عجز و خستگی" است که به او میفهماند که بی کسی اش حقیقتی است بس روشن. .......

 

" نه در میان زندگان و نه در میان مردگان یک تن نیست که با او احساس نزدیکی کنم . هرکس خدایی از هر قسم داشته است تا او را همراهی کند، هرگز ژرفای تنهایی مرا در نخواهد یافت"  

 

 

 این قصه این روزهای زندگی من است

دارم میوفتم دارم پرت میشم

(پیرمرد)

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت9:5توسط پیرمرد |
پیر تنها
یا حق

 

بنام او که همیشه شاهد روزهای تلخ بوده و هست بدون هیچ صدائی

 

خدایا....................................

دلم برای آن روزها تنگ شده بود...

آن روزها که دشوار بود بسیار و پر از تکرار تهی کلام های مکتوب...

اما با تمام آن دشواری پر از دوستی بود...و پر از حس من به غرور دوست داشته شدن...

و همان دوستی بود که می گفتیم از جنس دیگری است...نه برای چیزی که برای خودمان

و همواره...و زنده می ماند همیشه در یادمان آن کنار هم بودن ها...

آن روزها که فکر می کردیم به حضور هم و هر لحظه دشواریِ هم را به سانِ دل های هم کنار

می فهمیدیم...من اگر می گفتم یا سکوت می کردم...تو اگر با نگاه با کلام... و همه چیز

همان بود که بود...

آن روزها  من اگر از خستگی می گفتم تنها تو می فهمیدی و تو اگر ترس ِ نخوانده ها

را به چشمانت راه می دادی تنها من...

دلم دوباره آن خنده های بی دلیل را می خواهد...

دلم آرزوی شوخی هایی را دارد که تنها خودمان به مسخرگی اش می خندیدیم!!!

نمی دانم چرا...

و می دانی که هیچ گاه...هیچ گاه دلم برای آن روزهای ملال آور تنگ نشده بود...

چیزی در دلم می گوید انگار خیلی بیش از اینها غصه من تمام شده....

باز هم قلم......

 مینویسم .......

 

روزی هم من این نفرت را مثل یک بغض ناگشوده به روی تمام این خاطره های سیاه

قهقهه می زنم و دلم می خواهد آن روز جای کسانی خالی باشد.تا تنهایی ام به

بلوغ لحظه های خود ببالد...

وقتی در این تاریکخانه کنار چند مهره ی بی نقش از گریه پر می شوم. یادم می آید

که چقدر تنها هستم...و باز هم فکر می کنم به روزی که آسمان خانه ام پر از خورشید

باشد و دیوار هایم کمی بلندتر از این چارچوبه ی خالی از مهر...

تمام ثانیه هایی که گذشت پر از دوستی من به جاهای خالی بود و پر از نگاه خالی ام به

این تاریک پوشانِ هست...

آری...منتظرم...منتظرم تا روزی این تنهایی به سکوتِ بودنِ چند مهره ی بی نقش

کیش و مات دهد...

 

نمیدانم چرا ..........قلم هم از غم مینویسد  روزگار از غم مینویسد......

پروردگارا .........

 

 

ببین در سردی جریان این روز ها چگونه تقلا می کند ماندن را ، چگونه در بهت سرگردان خود به دنبال خورشید می گردد...

باری به او گفتم بایست تا گذر را در یابی ، آن گاه خود گذار خواهی شد... اما زمزمه ی رکود صدایم را با خود برد...

تحیر این فاصله شگفت است ... انگار همه چیز هست و هیچ چیز نیست ! پنجره گشوده می شود بی آنکه نور فضای تاریک درونم را بیاراید... پزواک ها مرا می خوانند بی آنکه خاموشی قلبم را به لرزه در آورند... در شروع کدام جاده بود که امید همسفری دیگر بر گزید... اکنون نه منظره ای ، نه همراهی ، نه شوری... تنها خط سفید جاده است که حیرتم را به سخره می گیرد... گاهی منقطع می شود ، انگار هشدار می دهد به ایستایی گام هایم...

                  راه... قدم های خسته ی من... صلا بت تاریکی... چگونه است که این ظلمت راه می داند و من گم شده ام...؟

                               کجا بود شگفتی فاصله؟؟؟ آسمان دور ... ماهتاب دور...

                                              ستاره خاموش و نگاهی منتظر...

        تا کجا باید در انتظار سحر ایستاد...؟              

                   سحر نه...برای این شب بی پایان نور دور ترین ستاره هم کافی است ، اگر بیاید....

 

(پیر تنها)

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت17:17توسط پیرمرد |
پیر تنها

بنام حق

 

باز هم مینویسم بدون هیچ دلیلی

 

شاید مرده ام...

روزهاست که چشمانم سکوت کرده اند حتی هنگامی که گریستن را دوباره به یاد آوردند...

و لحظه های عادت مرا در خود فرو می برند...

آری ...عادت می کنم...به فاصله ها...به دوری...

شاید مرده ام...

دیگر حضور را حس نمی کنم...خورشیدم را گم کرده ام...

شاید مرده ام که غوغای دلم خاموش شده...

می گفت تا چند وقت دیگر می میری...                      شاید حالا بعد از آن چند وقت است...

پیش از آن که ضرب نامنظم ثانیه های قلبم باز ایستد...

                                      من مرده ام...

 

شاید مرده ام اما خودم خبر ندارم (آری من مرده ام)......

 

وباز هم مینویسم در دفتر تنهائی.......

 

به آسمان دل بستم...

باران می آمد آن وقت...

دوباره اشک هایم را پیدا کردم...

زنجیر واژه هایم از هم گسسته اما هنوز ناگفته هایم پایان نیافته اند...

می دانم...در این قصه ی غریب هم سکوت خواهم کرد...

دلم تنگ است باز...

 

آری دلم تنگست اما کو کسی که بتوانم با ا حرفهای دلم را بزنم

 

به او بگویم از غم روزگار از دلتنگیهایم از روزهائی که از غصه دوست دارم با کسی حرف بزنم از شبهای دلگیر م که تنهائی

اذیتم میکند

 

خدای من معود من به تو میگویم به تو که بزرگی و میدانی من چه میخواهم..........

بگذار کمی دیگر زندگی کنم...فقط کمی...!

قول می دهم پیش از آنکه بار دیگر نفس هایم به شماره افتند تسلیم شوم...

تو که می دانی...

من هم از این درد خسته ام...

این قلب رنجور از آن تو...

    بگذار پیش از آن که به خواب روم طلوع امید را به این دل ببینم...

 

خدای من بگذار..........

 

این هم  مال تو محبوب من ......بخوان  ...بدون درنگ.....

انگار نه انگار...

قلم ناتوان و من پر از واژه های تولد نایافته...

از دور که به خود نگاه می کنم چیز های عجیبی می بینم...!

آرام و پر از رویاهای مغشوش که بیگانه از این زندگی ِ هست چون کلافی

بی پایان به دور ذهن خسته ام می پیچد...می بینم تقلا ی نگاهم را برای

رهایی از بیگانگی ها...چیز عجیبی نمی بینم...من عجیب شده ام...!

و تو انگار نه انگار که ...هنوز هم می آیی و بی محابا رد پای بودنت

را میان اشک هایم جا می گذاری و می روی...

و من انگار نه انگار که نیستم...گهگاه به میان افکار مجهولت سرک می کشم

و بی آنکه بدانی چگونه بر بودنم دست بیاویزی بی گریز می روم...

می خواهم غفلت کنم از این حضور بی حضور که گویی می خواهد بر

سردرگمی هایم مثل آزردن های بی ریا بخندد...می خواهم کمی فراموش

کنم نداشتن بعضی حضورها را...می خواهم با تمام این دلتنگی ها - که هر روز

مثل آسمان های بارانی اشک می ریزد- بگویم انگار نه انگار...!

 

(پیر تنها)

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت8:12توسط پیرمرد |
پیر تنها

من در وسط تابستان و در لحظه هایی که آفتاب بی رحمانه می سوزاند از شما سوالی دارم!

من از شما می پرسم برای افسون پاییز چه اندیشیده اید؟

برای تماشای این نقاشی سحرانگیز چه خواهید کرد؟

مردی که دنیا به دردش آورده در کوچه ای طولانی که از دو طرف آن درختان در تنگ یکدیگر رو به آسمان قد

کشیده اند و برگهاشان چون باران می بارد،بی آنکه لحظه ای ذهنش منحرف شود،صدای خرد شدن

برگهای بیچاره را زیر قدمهایش گوش میکند

چه صدای آشنایی! این همان صدایی ست که از خرد شدن غرورش در زیر باری که ناجوانمردانه بر

دوشش گذاشته شده می شنود

شما برای دیدن این صحنه چه برنامه ای دارید؟

مبادا که این مرد را با چشم هاتان جستجو کنید؟ همان چشم هایی که با آن ها تابستان را نظاره کرده

اید؟!

تابستان را باید کشت

باید درید

باید آتش زد

روزهای طولانی و اسفناک این فصل حیله گر را نمی توان تحمل کرد

باید برای پاییز آماده شد

من از شما می پرسم که باغ پاییز زده را چه خواهید کرد؟

 

خدایا!

پاییز را برای کدامین انسان آفریدی؟

برای کدامین انسان ؟

که اینچنین زیبا و مستانه رنگش پاشیدی

 

یا ابنا الصیف!

من میدانم که شما را توان درک اندوه پاییز نیست

من میدانم که شما  تاب تماشای باغ پاییز را ندارید

اما میگویم

که تابستان را باید کشت

باید سیلی بر رخش نواخت

تا سرخ شود

تا رنگین شود

تا پاییز شود

 

ای پسر پاییز!

قلبت چگونه اینسان فراخی یافت که شکیبا گشتی بر اندوه پاییز؟

چگونه "آه مرد خسته" را زیر باران برگ نظاره خواهی کرد؟

 

ای برگ بی تاب

ای صدای پرستوی مهاجر

ای پرواز از آشیانه

ای همه ی آیات پاییز

خود را بر من نمایان کنید!

مرا این روزها به درد آورده اند

 

خدایا!

ای آنکه تابستان را خواهی کشت

و از خونش پاییز را خواهی ساخت

مرا تحمل نمانده است!

آرامم ده

با صدایی از پاییز

 

 

 پیرمرد

راستی دلت گرفته که باز تونستی بنویسی......

 

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت16:20توسط پیرمرد |
پیر تنها

من غم انگیز ترین غصه ی شهرم هستم .

 زیر باران هستم

کنج دیوار درون کوچه

خیس و تنها و کمی یخ زده ام

و بخار نفسم دستم را

اندکی گرم نگه می دارد .

من همیشه اینجا  زیر باران هستم 

راستی همسایه

پشت آن پنجره گرم در این تنهایی

چه کسی گفت که باران زیباست ؟ 
+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت10:59توسط پیرمرد |
پیر تنها

بازم     دلم گرفته.........

 

 

سرگیجه ی عجیبی همه ی وجودم را فرا گرفته ، خستگی مفرط روح و تنم را می آزارد ، تهوع بر من غلبه کرده است

حالات درونم گاه چنان مشوش و سر در گم می نماید که گویی دلم را بر بال کبوتر خیالی بسته ام که در آسمان ها سیر میکند... گاه بال میزند و گاه آرام می نشیند و باز بال میگشاید.هر بار که پرهای خود را باز و بسته می کند دلم در تعقیب سایه ی خیالم طوفانی میشود.

اضطراب ، نگرانی ، نا آرامی ، بی قراری ، دلشوره و .... همراهان  آشنای منند. آن هم بی حساب و بی اندازه و بی پایان. گویی از ازل اینگونه بوده ام و تا ابد اینگونه خواهم بود.

زندگی من به خیال میگذرد و به همان نسبتی که افکار مخیله ام ناهمگون و ناهماهنگ هستند احوال دلم نیز پر آشوب و در هم ریخته اند.

من اسیر عقاب تیز پرواز  " وهم "  و " خیال " شده ام  که لحظه ای و فقط لحظه ای مجالم نمیدهد و بدون اینکه نگاهی بر من کند در اعماق آسمانها اوج می گیرد.

به گمانم راه چاره ای نمی آید . اصلا گمانی در کار نیست، چرا که همه ی صفحات ذهنم پر از تمثیل های خیالی از اختلاط مسخره ای از گذشته و حال و آینده است.

سخت است تحمل این حالت سخت و بیخود

سرگیجه ی عجیبی همه ی وجودم را فرا گرفته ، خستگی مفرط روح و تنم را می آزارد ، تهوع بر من غلبه کرده است

این که ساعات زندگی تند میگذرد یا آهسته مهم نیست .مهم آنست که بد میگذرد و روحم را می فرساید. تفکرات بیهوده چون خوره جانم را بلعیده است و از من دیوانه ای دهشتناک زاییده که خود نیز از آن به شدت ترس دارم و یارای مقابله با آن را در اعماقم به هیچ وجه احساس نمی کنم

این پرنده ی سمج با تمام قدرت خود مرا در چنگال وحشی خود فشرده است و روزهای مرا به طرز طاقت فرسایی به تاراج برده . قدرت مرا ربوده و شیر ه ی جانم را مکیده است .....

 

گرمی آتش خورشید فسرد
مهرگان زد به جهان رنگ دگر
پنجه خسته این چنگی پیر
ره دیگر زد و آهنگ دگر
زندگی مرده به بیراه زمان
کرده افسانه هستی کوتاه
جز به افسوس نمی خندد مهر
جز به اندوه نمی تابد ماه
باز در دیده غمگین سحر
روح بیمار طبیعت پیداست
باز در سردی لبخند غروب
رازها خفته ز نکامی هاست
شاخه ها مضطرب از جنبش باد
در هم آویخته می پرهیزند
برگها سوخته از بوسه مرگ
تک تک از شاخه فرو میریزند
می کند باد خزانی خاموش
شعله سرکش تابستان را
دست مرگ است و ز پا ننشیند
تا به یغما نبرد بستان را
دلم از نام خزان می لرزد
زانکه من زاده تابستانم
شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد در جانم
می رسد سردی پاییز حیات
تاب این سیل بلاخیز نیست
غنچه ام نشکفته به کام
طاقت سیلی پاییزم نیست

 

 

 

حکایت من هم شده کانّه حکایت کور مادر زادی که برای مدت کوتاهی رخصت بصیرت پیدا کرد و بعد به ناگاه فرصت برفت دوباره همه ی کون و مکان تاریک شد ...... بی قرار هر آنچه در آن چند لحظه بر چشمش خورده بود را طلب میکند. نظام زندگیش بر هم میخورد. دیگر بر باد رفت ....... من هم نمی دونم چی میخوام چون فقط لحظه ای بر چشمم خورد .اما قرارم از دست رفته . طبیعت زندگیم عوض شده. انگار رو آتیشم  .نمیتونم حتی برای یک لحظه آروم بشینم . شدم عین دیوونه ها . هزیون میگم .... البته الآن دیگه آرومتر شدم .به گمانم مثل کسی که آتیش گرفته بعد از مدتی سوختن بدنم دیگه بی حس شده و حرارتی احساس نمیکنه .....

 

در خواب دیگر مثل همیشه خشمگین نیستم.
یا امیدوار. یا تلخ. یا عاصی.
پذیرفته ام.
مرده ام.

این مدت هرچه که بود این خوبی رو داشت که حسابم را با خودم صاف کردم .فهمیدم هیچ ...... نیستم. یادم باشد که دیگر از اعتقاد برای کسی صحبت نکنم. یادم باشد که دیگر به کسی نگویم خدایی هست که آن شخص هر کس باشد ایمانش از من بالاتر است. یادم باشد سنگ حسین را بر سینه نزنم. که حسین چون من کسی نمی خواهد .یادم باشد برای بهتر شدن زخم فاطمه بهتر است مدتی ..نه !  برای مدتها خفه شوم.... یادم باشد بهتراست بمیرم تا باری از دوش صاحب برداشته شود ....یادم باشد ......

اما من هر چی که هستم. هر ....... که هستم .مستحق این اوضاع نیستم . قصه فقط اونی نیست که به نظر میرسه ...... فقط اونی نیست که دیده میشه...

خدای من ... من یه زمانی بهتر از این بودم ...هیشکی ندونه خودت که میدونی..

برا هیچ کس هیچ فرقی نمیکنه چه بلایی سرم میاد . هیچکس . اگر هم فرق میکنه تا جاییکه من بذارم براشون فرق کنه و من نمی خوام........ فقط تویی که ترحم کردنت مایه ی ننگ نیست... فقط تویی که میتونی این مشکل رو حل کنی .....

این جا همه میپرسند :

حالت چطور است ؟

هیچ کس نمی پرسد

بالت..........

هر کاری میخوای بکن و لی رحم کن ....رحم کن .... این فقره رو هم رحم کن ....مستجاب کن ....

آمن یجیب مضطر اذا دعوه.........

  مضطر تر از من ؟

خدایا :

من خواب دیده‌ام
که کسی نمی آید
کسی به فکر ما نیست
و کسانی که دوست داریم
هی کم و کم‌تر می شوند

 

اما خواب ندیده ام که روزی میرسد که تو نیز تنهایم بگذاری .

یعنی تو دلت می آد این همه زاری و لابه رو بی جواب بذاری ؟

 

 

 

 

 : با خودم میگم دیگه گذشت ...فصل فصل ناسازگاریه ....

 

  :

مرا که با تو شادم پریشان مکن

 

بیا و سیل اشکم به دامان مکن

 

بیا به زخم عاشقان مرحم دل مرا به یک دم زغم رها کن

 

                                 من ای خدا به پای این پیمان اگر ندادم جان مرا فنا کن

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت8:35توسط پیرمرد |
پیر تنها
یادش آمد که مادرش گفت : تو را به خدا می سپارم

بی آنکه لحظه ای به ناملایمتی های انسان ها فکر کند ... بی آنکه از کسی شکایت کند

بی آنکه بگوید چرا ؟  و بی آنکه گریه کند .....

خود را به خدا سپرد و راهش را ادامه داد

نگرانی ها از آبروی رفته ...دلواپسی های روزهای گذشته ... دروغ هایی که شنیده بود .. رازهایی که فاش شده بود ... غصه های عمیق   زخم های کهنه    افسوس های اندوهبار  همه و همه    

همه و همه در سایه ی سنگین خدا فراموش شد ... حداقل تا فراموشی دیگر

پ.ن۱ : خالی بودن . خالی شدن .

پ.ن.۲:

 

سن بو مهتاب گئجه سي سئيره چيخان بير سرو اول

 

اذن وئر ، من ده دالينجا سورونوب سايه گليم

 

منه ده باخدين او شهلا گوزونله ، من قارا گون

 

جرئتيم اولمادي بير كلمه تمنايه گليم

 

من جهنم ده ده باش ياسديقا قويسام سنيله

 

هئچ آييلمام كي دوروب جنت مآوايه گليم

 

سن ياتيب جنتي رؤياده گؤرنده گئجه لر

 

من ده جنتده قوش اوللام ، كي او رؤيايه گليم

 

سن ده صحرايه مارال لار كيمي بير چيخ ، نولي كي

 

من ده بير صيده چيخانلار كيمي ، صحرايه گليم

 

آللاهيندان سن اگر قورخموييب ، اولسان ترسا

 

قورخورام من ده دؤنوب دين مسيحايه گليم

 

شيخ صنعان كيمي دونقوز اوتاريب ايللرجه

 

سني بير گؤرمك اچون معبد ترسايه گليم

 

يوخ صنم! آنلاماديم ، آنلاماديم ، حاشا من

 

بوراخيم مسجيديمي ، سنله كليسايه گليم!

 

گل چيخاق طور تجلايه ، سن اول جلوه ي طور

 

من ده موسي كيمي ، او طوره تجلايه گليم

 

شيردير (( شهريار )) ين شعري ، الينده شمشير

 

كيم دئير من بئله بير شيریله دعوايه گليم؟

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت11:24توسط پیرمرد |
پیر تنها

این خیلی ناراحت کننده است که زندگی به سان لاشخوری که از خودت قویتر است در فاصله ای معین از تو ایستاده است  و اندوهناکتر این است که زبان این پرنده ی کثیف را بدانی و هر چند وقت یکبار سخنی میان تو و او جاری شود.

یادم باشد که سخن از قمری و سیمرغ نیست که سخن از پرنده ای گوشت خوار است که منتظر است لحظه ای خستگی بر تو غلبه کند و فاصله اش را با تو کم و کمتر کند. این  مصاحب بی رحم همیشه گرسنه است . وبدتر از همه اینکه دوست دارد با تو زندگیش را ادامه دهد .با تک تک ذرات وجود تو .

چشمانم دوست دارند آرام بگیرند اما میدانم که اجابت خواهش آنها به معنای اجابت خواهش همان لاشخوری است که در چند قدمی من ، به طرز خستگی ناپذیری منتظر من است . سراسر وجودم را التهابی که از تبخیر لجن های محیط اطرافم به وجود آمده است ، فرا گرفته . این بدترین ثانیه هایی است که من تا بکنون تجربه کرده ام . لحظات آرامتر از سابق میگذرند . صدای حرکت عقربه های ساعتی که در وسط این میدان گور سان نصب شده است ، به شدت گوش خراش است. تحمل خرناز کشیدن  حیوانات نا اهل را ندارم. اما مجبورم که گوشهایم باز بمانند و چشمانم زنده . ای کاش میدانستم این جا چه غلطی میکنم ،میان این همه حشره ی قیری رنگ؟. پس آدمهای این شهر کدام گوری مانده اند؟

من زبان همه ی این موجودات اطرافم را میفهمم. بطری شیشه ای که به گمانم زمانی درونش پر از ....بوده است به کرم خاکی که از کنارش رد میشود میگوید: که از اینکه قرار است چندین و چند سال زیر خاکها به همین حالتی که هست مدفون بماند بسیار اندوهگین است و کرم خاکی جواب میدهد که : این کار واقعا طاقت فرسا ست .

لاشخور ،خستگی ناپذیر ، همچنان در آن فاصله ی معین از من ایستاده است. اما من بیش از این  تحمل خستگی را ندارم . پاهایم نای ایستادن ندارند و به شدت لابه ی خم شذن سر داده اند. ای کاش میدانستم این جا چه غلطی میکنم؟ و آدمهای این شهر کجا مانده اند ؟

هوا همچنان گرم و سوزنده است و این گرما بوی تهوع آور محیط را تقویت میکنند. اینجا بیشتر شبیه قسمتی از جهنم است  .ظاهرا تنها چاره تحمل است .البته اگر توانی برای تحمل باقی مانده باشد.

کاش هرچه زودتر خورشید غروب کند .عصر شرایط بهتری برای صبوری دارد.چیزهایی که آنها را باور داشتم . همگی از صفحه ی ذهنم پاک شده اند . اندیشیدن دیگر مفهومی برایم ندارد . فقط به فکر فرارم  و عصر ،هنگام غروب آفتاب ، فرصت خوبی برای فرار است. این آخرین و شاید بهترین چاره برای من باشد که این چنین در محیطی لجن زار در حال غرق شدن هستم. شاید ... 

 

********۱: با خودم فکر میکنم اگر شب نبود کثافت کاریهای  روز کجا دفن میشدند؟

 

۲ : گنجشک کوچولو امشب حال و حوصله  ندارم

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت8:1توسط پیرمرد |
پیر تنها

من دارم با خودم فکر می کنم . به لحظاتی که دارم سپری می کنم . به خودم .به اینکه دارم چیکار میکنم ......به اینکه چقدر ضعیفم .....به اینکه عجب لحظات تلخیه....

همینجوری و ناگهان یاد یاد حدیث قدسی می افتم.....

من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی

و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی

و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته

و من قتلته فعلی دیته  و من علی دیته

فانا دیته

  آنکس که مرا طلب کند می یابد و آنکس که مرا یافت می شناسد

  آنکس که مرا شناخت دوستم می دارد آنکس که دوستم داشت به من عشق می ورزد

  آنکس که به من عشق ورزید من نیز باو عشق میورزم

  آنکس که باو عشق ورزیدم میکشم او را

  آنکس را که من بکشم خونبهایش بر من واجب است 

  پس من خودم خونبهایش هستم.

بی آنکه ثانیه ای بگذرد یاد این گفته که :  «هل الدين الا الحُب» آيا دين غير از محبت است

و یاد مولانا و جمله اش در فیه ما فیه :

در قیامت، چون نمازها را بیارند، در ترازو نهند، و روزه‌ها را و صدقه‌ها را همچنین؛ اما چون محبت را بیارند، محبت در ترازو نگنجد، پس اصل «محبت» است

لحظاتی است که مانده ام .....حیران.... سرگشته....

من همچنان دارم با خودم فکر می کنم ........

به این فکر میکنم که یکی هست که گل دست اونه و بقیه ی دستا همش پوچند.....

با شمام همه تون دستاتون رو باز کنید و کف بزنید ...خالیه

گل دست یکی دیگه ست......

با خودم میگم: خوب  حالا که گل دست یکی دیگست و اون هم داره در به دریت رو میبینه .....همونی که خالق محبته.....پس چرا ناراحتی ؟

چرا دلتنگی ؟

ساکت میشم ....حرفی برا گفتن ندارم.....

یاد یه شعر می افتم :

حجاب چهر جان می شود غبار تنم        خوشا دمی که از ان چهره پزده بر فکنم

عیان نشد که چرا امدم کجا رفتم                     دریغ ودرد که غافل زکار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس                که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

اگر زخون دلم بوی شوق می اید                       عجب مدار که همدرد نافه ختنم